مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

110

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد * هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد چشم من از پى اين قافله بس آه كشيد * تا به گوش دلم آواز درا باز آمد پس از آن ، وزير فرمود كه عجيب ، پسر حسن بدر الدين را بياورند . چون عجيب را حاضر آوردند ، جدّه ، او را در آغوش گرفته ، بگريست . شمس الدين گفت : اين نه وقت گريستن است . بلكه بايد ساز و برگ رحيل كنى و با ما بديار مصر روان شوى . اميد هست كه خداى تعالى ، پراكندگى ما را جمع آورد . مادر حسن در حال ، برخاسته ، ذخيرها و كنيزكان خود را جمع آورد . و شمس الدين نزد سلطان بصره شده ، او را وداع كرد . و سلطان بصره ، هديه‌ها بسوى ملك مصر فرستاد . و همان روز ، وزير با زن برادر خود روان شدند و هميرفتند تا بدمشق برسيدند و در آنجا فرود آمدند . وزير با خادمان گفت : هفتهء درين شهر خواهيم بود تا تحفهء لايق از براى سلطان مصر فراهم سازيم . عجيب با خادمك گفت كه : تفرّج را بسى شوقمندم . برخيز تا ببازار دمشق رويم و به‌بينيم كه بر آن طبّاخ كه طعام او را خورده ، جبينش را شكستيم ، چه ماجرا رفته . خادم ، فرمان پذيرفت . در حال ، عجيب و خادمك از خيمه‌ها بدر آمدند . و عجيب را مهر پدرى بسوى طبّاخ همىكشيد تا بدكان طبّاخ برسيدند . حسن بدر الدّين را ديدند كه در دكان ايستاده است . اتفاقا حسن بدر الدّين در آن روز نيز حبّ الرمان پخته بود . چون عجيب را بر پدر نظر افتاد و اثر سنگ در جبين او بديد ، مهرش بجنبيد . او را سلام داده ، با او گفت : درين مدت ، مرا دل پيش تو بود . چون بدر الدين بسوى او نظر كرد ، دلش طپيدن گرفت و سر به زير افكند و خواست كه با او سخن گويد . زبان را ياراى سخن گفتن نبود . پس از زمانى سر بركرده ، با فروتنى اين ابيات برخواند : اى كه با سلسلهء زلف دراز آمدهء * فرصتت باد كه ديوانه نواز آمدهء آب و آتش بهم آميختهء از لب و رخ * چشم بد دور كه خوش شعبده باز آمدهء آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب * كشتهء غمزهء خود را به نماز آمدهء